تبليغاتX
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ
  کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

 

!!!فرهنگ بالا در اتوبوس عمومی

دوشنبه بیستم خرداد 1387

 

امروز یک اتفاق جالبی برام افتاد. مثل هر روز سوار اتوبوس شدم تا بیام سرکار که وسط راه یک خانم مسنی سوار شد و جا نبود که بشینه. حس فداکاری و رگ غیرتم گل کرد و طبق معمول همیشه پاشدم تا جامو بدم بهش اما هرکاری کردم ننشست. خیلی حرف قشنگی زد و بدلم نشست. حرفی که تا به امروز در زندگیم از کسی نشنیده بودم و همیشه آرزوی چنین فرهنگی رو از اطرافیانم داشتم. وقتی من تعارف می کردم که بفرمایید جای من بنشینید گفت نه دخترم این حق من نیست، این حق تواه! من نباید حقمو از تو بگیرم! حق من جای دیگه است و باید از جای دیگه طلب کنم. تو که مسئول پرداخت حق من نیستی!! وای من داشتم دیوانه می شدم. به خودم گفتم یا من دارم خواب می بینم یا حال این خانومه خوب نیست. واقعا میشه یک نفر پیدا بشه و اینطوری از حقت دفاع کنه و به اون احترام بزاره؟!! داشتم از تعجب شاخ در میاوردم!! چون همیشه افراد مسن اینو حق خودشون می دونن که درصورت نبودن جا در اتوبوس، افراد جون باید جاشونو به اونا بدن. وای به حال کسی که جاشو نده. همه جمعیت اتوبوس به بحث و ارائه نظر بر سر این موضوع می پردازن و با اون طرف مثل یک جانی رفتار می کنن. یکدفعه می بینی که آدمای بیکار و فضول شروع به پچ پچ کردن کرده و دوباره یاد خاطرات گذشتشون می افتن که صد رحمت به زمان قدیم!! اون موقعا کوچکترا به بزرگترا احترام می زاشتن و جونا انقدر پررو و بی حیا نبودن!! قدیما احترام و حرمت بیشتر بود!! الان جونا هیچی حالیشون نمی شه!! و با گفتن این حرفا سرشونو تکون میدن و لباشونو میگزن و همین طور مدام تا آخر مسیر به بحث کردن ادامه می دن و جون بدخت رو محکوم به همه چی می کنن. فقط به خاطر اینکه به کسی لطف نکرده و از حق خودش به کسی نبخشیده!!! متاسفانه اگر ما کاری رو به صورت روتین و عادت انجام بدیم دیگه مردم متوقع میشن و انتظار دارن که بقیه هم همون کارو براشون بکنن و از حق خودشون بگذرن و به دیگران بدن. البته با این طرز فکر که حق گرفتنیه نه دادنی دیگه بیشتر از این نمیشه ازشون توقع داشت. درحالیکه نمی دونن که این موضوع انتخابیه یکی دوست داره از حقش بگذره و یکی دوست نداره و این نباید به صورت اجبار و زور باشه. درضمن آدما باید بدونن که اگر کسی از حق خودش می گذره وظیفش نیست بلکه اون داره لطف می کنه که خیلی هم باارزشه و نیاز به تشکر داره. اما متاسفانه می بینیم که بیشتر مردم همچین طرز فکر و فرهنگی رو ندارن و همه فکر می کنن هرچی که اونا میگن درسته و همه چیز حق مسلمشونه که باید از دیگران طلب کنن. وای که چقدر این افکار منو اذیت می کنه حس خودخواهی، تکبر، غرور کاذب و احمقانه و این طرز فکر که همه دنیا باید در خدمت آنها باشد!!!

                        

 

 

!!!کارتینگ نوشهر

یکشنبه نوزدهم خرداد 1387

 

از سه شنبه تا شنبه تعطیل بودیم. چقدر واسه این روزا نقشه کشیده بودم ولی انقدر زمان زود می گذره که حتی مهلت مرور کردن کارها رو هم بهت نمی ده. تصمیم گرفتیم که مثل هر سال تعطیلات رو بریم شمال. جایی که من هیچ وقت ازش سیر نمی شم و بهترین جا برای تجدید روحیمه. خلاصه پس از آماده شدن ساعت یک بود که عازم رفتن شدیم. قبلش با یکی از دوستام که قراربود اونم بره شمال تماس گرفتم که ببنیم جاده چه جوریه؟ گفت راهها افتضاحه ما از ساعت ۷ صبح راه افتادیم و الان که ساعت یکه هنوز به آبعلی هم نرسیدیم بهتره که شما امروز راه نیفتین. یکدفعه غم بزرگی تو دلم اومد که یعنی تموم نقشه هام برای تعطیلات خراب شد؟ و حالا مجبورم که ۵ روز رو تو خونه بمونم! وای نه اصلا نمی تونستم تحمل کنم چون روحم پرواز کرده بود به سمت کوه و جنگل و می خواست که خودشو اونجا از قید و بند رها کنه. خلاصه با هر زوری بود ساعت ۲ راه افتادیم و ساعت ۳۰/۲۲ رسیدیم شمال. ترافیک طولانی بود اما وقتی شور و حال مردمو میدیدم احساس خوبی بهم دست میداد. احساس می کردم که هموطنام شادن و می خوان که به نحو احسن از تعطیلاتشون استفاده کنن از طرفی می شه گفت که زندگی براشون جذابه و به دنبال بوجود آوردن لحظات خوب برای خودشون و خانوادشون هستن و زندگی براشون مهمه. خلاصه که اینهمه جنب و جوش بهم انرژی می داد و خستگیمو در می کرد. شمال که رسیدیم هوا عالی بود. بارون زیادی هم می اومد. روز چهارشنبه که حسابی بارون میومد و هوا حسابی سرد بود جوری که من مجبور به پوشیدن لباس بافتنی و جوراب شدم. همه چی بر وفق مراد بود و داشتم از زندگیم نهایت لذت رو می بردم. شب با تعدادی از دوستا و فامیلامون رفتیم کارتینگ. من برای اولین بار جرات کردم و دل و زدم به دریا و گفتم که منم می خوام ماشین سوار بشم. ولی همش تو دلم دودل بودم که نکنه بترسم و آبروریزی بشه؟ نکنه نتونم رانندگی کنم و اتفاقی برام بیفته؟ نکنه.....هی تو ذهنم این سوالات مرور می شد و می خواست که من از تصمیم پشیمون بشم اما نمی دونم چرا اون شب انقدر قاطع شده بودم و می گفتم هرچی می خواد بشه بشه من باید امشب سوار ماشین بشم و نمی خوام که مغلوب بشم. خلاصه که بر ترسم غلبه کردم و سوار شدم و انقدر خوب رانندگی کردم که از دوستامون که چندمین بارشون بود و ادعاشون هم می شد بهتر رانندگی کردم. اونجا بود متوجه شدم من آدمی هستم که در هر کاری می تونم موفق باشم اگر ترس و دلهره رو از خودم دور کنم چون این چندمین باری بود که به کاری دست میزدم که برخلاف تصور دیگران و احساسات درونیم بهتر از افراد مدعی انجامش دادم . این مسائل آدمو به نقاط مثبت درونش که بهشون واقف نیست نزدیک می کنه و باعث می شه که آدم بفهمه که چقدر توانایی و استعداد انجام کارهایی روداره که فکر می کنه قادر به انجامشون نیست وهمین امر باعث افزایش اعتماد به نفس در فرد میشه. دیگه عاشق کارتینگ شدم و هر دفعه برم شمال صد در صد میرم کارتینگ