تبليغاتX
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

!درد و نفرین بر سفر

آسمان چشم او آینه کیست
آن که چون آینه با من روبرو بود
درد و نفرین درد و نفرین بر سفر باد
سرنوشت این جدایي دست او بود

آه...گریه مکن که سرنوشت
گر مرا از تو جدا کرد
عاقبت دلهای ما
با غم هم آشنا کرد
با غم هم آشنا کرد



چهره اش آینه کیست
آنکه با من روبرو بود
درد و نفرین بر سفر
این گناه از دست او بود
این گناه از دست او بود

ای شکسته خاطر من
روزگارت شادمان باد
ای درخت پرگل من
نو بهارت ارغوان باد

 

ای دلت خورشيد خندان
سينه تاريک من
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود

آنچه کردی با دل من
قصهُ سنگ و سبو بود
من گلی پژمرده بودم
گر تو را صد رنگ و بو بود
ای دلت خورشيد خندان
سينه تاريک من
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود


ای شکسته خاطر من
روزگارت شادمان باد
ای درخت پرگل من
نو بهارت ارغوان باد


+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 10:39  توسط ویدا  | 

!!!سالروز تولدم

امروز تولدم بود، جشن ۲۹ سالگی. هرچی به مرز ۳۰ نزدیک می شم دلهره بیشتری دارم. انگار که یکی می گه زمان داره می گذره و بجنب که خیلی عقبی و همین باعث دلشوره و استرس بیشترم می شه. نمی دونم حتی به خودمم شک می کنم که نکنه تو این سال ها کم کاری کردم و از زندگیم عقب افتادم و کارهایی که باید می کردم رو نکردم. می ترسم نکنه از دنیا عقب بیفتم؟ نکنه فرصت انجام خیلی از کارها رو از دست بدم؟ نکنه خیلی از چیزها رو تجربه نکنم؟ نکنه زمان رو از دست بدم و دچار رخوت و پشیمانی بشم؟ نکنه در زمان پیری از خودم احساس خوبی نداشته باشم، راضی نباشم و هی خودمو سرزنش کنم؟ نمی دونم این ها است که باعث ترسم از آینده و وحشتم از زمان حالم می شه. روز تولد من شنبه بود که چون سرکار می یام و وقت ندارم همه ۵ شنبه اومدن و جشن گرفتم.

هرچند که چه جشنی؟ قبلش کلی گریه کرده بودم. از خودم بدم میاد. از شانس و اقبالم بدم میاد. امروز از صبح بحث کردم و همش گریه کردم. هه!!!! چه روز تولد زیبا و بیاد ماندنی؟ از این آدمای خودخواه متنفرم که غیر از همه حق و حقوقت رو که ازت گرفتن، خوشی ناچیز و چندساعته روز تولدت رو هم ازت می خوان بگیرن. نمی دونم اسم این آدما رو چی می شه گذاشت؟ ولی به نظر من آدمای وحشی و به ظاهر متمدن هستند طوری که حتی نمی تونم اسم آدمهای اولیه رو روشون بزارم چون اون ها تمدن و پیشرفتی نداشتند و حق داشتند که اونطور رفتار کنند. اما ما آدمهای به ظاهر متمدن که باد به غبغب می اندازیم و ادعای فرهنگ بالا داریم، در همچین شرایطی مثل یک حیون درنده می شیم که می خواهیم برای به کرسی نشوندن حرفمون و اثبات عقاید احمقانمون، همدیگه رو بدریم. چرا آدما اجازه نمی دن که حداقل بعضی روزا که مختص هر فردیه، مثل روز تولد، هر کسی هرجوری که دوست داره باشه و توحال خودش باشه و حداقل اون یک روز رو براشون زهرمار نکنن. واقعا چرا؟ ما کی می خواهیم به این چیزهای کوچک و پیش پا افتاده برسیم و درکشون کنیم؟

از همه اینا که بگذریم تولد من روی خوب سکه هم داشت اونهم دریافت یک هدیه خیلی خوب از محمدرضا بود که خیلی خوشحالم کرد. یک گوشی موبایل که خیلی مورد نیازم بود. البته مهم تر از خوده گوشی همون احساس نیاز من بود که بدون اینکه من حرفی بزنم درکش کرد و برام خرید. این درک و احساس برای من از همه چیز با ارزش تره. مرسی عزیزم!!!

گاهی با همچین اتفاقاتی به این فکر می افتم که همه چیز بد مطلق نیست و گاهی هم بعضی کارها پیش میاد که می تونه شرایط بد و طاقت فرسا رو برای آدم قابل تحمل کنه.

از همه اونایی که بهم هدیه دادن از جملهِ مادرم، پدرم، خواهرم و برادرم متشکرم. به امید سالروز تولدی بهتر و شادتر، همون طوری که دلم می خواد، فقط برای خودم و ماله خودم باشه.

                

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 15:59  توسط ویدا  | 

!بنویس مهلت موندن یه نفس بود

از جداشدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ
گریه کردم و نوشتم نازینم یا تو یا مرگ
به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار
تو با خنده ای نوشتی هم قفس خدا نگهدار
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم

من که تو بن بست غربت
زخمی از آوار پاییز
فکر چشمای تو بودم
با دلی از گریه لبریز
شب عاشقونه ی من که حروم شد
مهلتی بودن با تو که تموم شد
ندونستم باید از تو می گذشتم
وقتی از غربت چشمات می نوشتم

بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم

از جداشدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ
گریه کردم و نوشتم نازینم یا تو یا مرگ
به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار
تو با خنده ای نوشتی هم قفس خدا نگهدار
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم

                                                     

                             

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 10:3  توسط ویدا  | 

!تو بارون که رفتی

      تو بارون که رفتی شبم زیرورو شد                                 یه بغض شکسته رفیق گلوشد

      تو بارون که رفتی دل باغچه پژمرد                                  تمام وجودم توی آیینه خط خورد

      هنوز وقتی بارون تو کوچه می باره                                دلم غصه داره دلم بی قراره

      نه شب عاشقانه است نه رویا قشنگه                            دلم بی تو خون دلم بی تو تنگه

      یه شب زیر بارون که چشمم به راهه                               می بینم که کوچه پر نوره ماهه

      تو ماه منی که تو بارون رسیدی                                      امید منی تو شب ناامیدی

 

                       

    

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 14:10  توسط ویدا  | 

!دلم تنگه دیدن توست

دلم تنگه دلم تنگه دیدن تو است!  

این جملاتیه که اموز تو مغزم می گذره و تکرار می شه!

نمی دونم دلم تنگه کیه؟ چیه؟ فقط می دونم که تنگه! فقط اینو می دونم که خیلی خستم از تنهایی و بی محبتی خشک خشک شدم و دارم می شکنم. صدای قرج قرج اعضای بدنمو احساس می کنم.

گفتم شاید روماتیسم باشه؟ اما کمی که به علامتش فکر کردم دیدم نه اون بیماری رو ندارم. یه کمی دیگه دقت کردم گفتم آهان ضعف عضلانیه و خودمو بستم به ویتامین بعد گفتم کم خونی دارم و قرص آهن خوردم.

با یکی از دوستام که حرف می زدم نمی دونم چرا یک دفعه از دهنم پرید که فکر کنم من ام اس گرفتم.

سردردای شبانه، زودرنجی و عصبانیت، لذت نبردن از موقعیتم، احساس وقت تلف کردن و....

یکی اگه می دونه من چه مرضی گرفتم خوبه که بهم بگه. خیلی بهم کمک می کنه!

خلاصه که نمی دونم چه خبره و چه اتفاقی داره می افته؟ اصلا من کیم؟ کجا می رم؟ می خوام چی کار کنم؟ خانوادم کین؟ مادرم کیه؟ پدرم کیه؟ همونایی که هفته ای 1 بار بهشون زنگ می زنم و ماهی 1 بار می بینمشون. مگه همه بچه ها نباید کنار پدر مادراشون باشن؟ پس چرا من اینجوریم؟ نمی دونم! شاید بچه سر راهی باشم یا فرزند ناخلف! کسی چه می دونه شایدم موجب حسادتشون!!

دوست دام تنها باشم. با اینکه اینهمه تنهام ولی بازم احساس آرامش نمی کنم. دلم می خواد توی یه جنگل و یه کلبه تنهای تنها با گنجیشکا آواز بخونم یا شایدم نه حوصله اونارم نداشته باشم و بخوام صدای آبو بشنوم.

نمی دونم شما می دونین؟

شما منو می شناسین؟ شماهاام دردای منو دارین؟ شماهم مثل من می خواین که تنها باشین در اوج تنها بودن.

گاهی فکر می کنم من کی مگه دوروورمه که نمی خوام باشن؟ جز دو سه نفر به کس خاصی برخورد نمی کنم.

خب اینا هم زیادن. سر دلم می مونن. فک کنم دوسشونم نداشته باشم. راستی دوست داشتن چیه؟

راستی دلم چی شد؟ الان دوباره همون ترانه یادم اومد دلم گرفته! دل؟ دل یعنی چی؟ اصلا گرفتن یعنی چی؟ اصلا دل تنگ شدن یعنی چی؟

من فکر کنم دوباره نیاز دارم که به دنیا بیام تا دوباره این چیزا برام معنی بشه.

نوشته هامو که می خونم گریم می گیره؟

دیگه بهم نمی گی حیفه این چشما نیست که ازشون اشک بباره؟؟؟

نه راستی یادم نبود که من نباید خودخواه باشم و از کسی محبت گدایی کنم. آخه من که گدانیستم تازه من خیلیم پولدارم. من قصر طلا دارم. مرغی با تخمای طلا دارم. چنگی از جنس اعلا دارم. تازه به قول خیلیا مخ تعطیلم دارم. پس دیگه چی می خوام این حرفا چیه که می زنم؟

دختر خوب کیه؟

..........

منم؟ باورم نمی شه. مگه منم خوبم؟ هرچند که می گن دیونه ها خیلی پاک و معصومن. پس منم فرشتم! فرشته ای که بالای سفید داره. هرشب میرم بالای تختم و از اونجا با بالام می پرم پایین. وای پرواز چقد قشنگه!

وقتی پرواز می کنم سبک می شم. می گن برای کم شدن جاذبه است. اون بالا آدم وزنش سبک می شه و تازه می تونی همه روهم ببینی چی کار می کنن؟

یکی داره سر اون یکیو گول می ماله. اون یکی داره قصه عاشقانه برای دوستش می گه. یکی داره چرت می زنه و خماره. یکیم داره با خداش راز و نیاز می کنه. راستی چی می گه؟ به خدا می گه منو ببخش؟ برای چی؟ مگه چی کار کرده؟ چرا گریه می کنه؟ مگه بچه نداره بره بغلش کنه آروم بشه. روی سرش دست بکشه بوسش کنه؟ بخدا با این کارش تمام گناهاش پاک می شه.

اونوقت اونم مثل من میشه یک فرشته و دیگه نیازی به گریه و زاری نداره!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 13:25  توسط ویدا  | 

!یک مشت آدم بیکار در جهاز برون

یک روز تو سلف سرکار داشتیم نهار می خوردیم که دوستم گفت: آخ جون من یک ساعت دیگه میرم خونه. گفتم: اه کجا؟ مگه جایی می خوای بری؟ با خوشحالی زیاد گفت: آره می خوام برم جهاز برون! یک لحظه انگار که خون به مغزم نرسید همینطوری بهش خیره شدم و مبهوت موندم. اونکه متوجه حال من شد پرسید: تو چت شده؟ مگه شما چنین رسمی ندارین؟ یا تاحالا یه همچین جشنی دعوت نشدی؟ گفتم : نه. ما که رسم نداریم. چون ما خودمون تصمیم گرفتیم هرچی رسم مسخره و دست و پاگیره رو از زندگیمون حذف کنیم و این کارو هم کردیم. اما اگر دیگران هم منو به همچین مراسمی دعوت کنن من محاله که برم. بعد با کنجکاوی پرسید: چرا؟ گفتم این نظر شخصی منه و اصلا منظورم این نیست که دیگران هم باید از نظریات من تابعیت کنن و نظر من رو داشته باشن. اما من همیشه از خاله خان باجی بازی یا به عبارتی خاله زنک بازی در تمام عمرم متنفر بودم و هستم. این کارا یعنی فضولی. کسی که میره همچین مراسمی آدم بیکاریه که تنها برای فضولی و دخالت کردن تو زندگی طرف میره. از همون ابتدا پچ پچ و درگوشی گفتن ها شروع می شه و هرکسی نظرشو یواشکی به بغل دستیش میگه. اونوقت اونجاست که می بینی یه نفر یا داره جهاز عروسو با دختر خودش مقایسه می کنه و برای داماد تاسف می خوره یا اینکه یه بدبخت دیگه با حسرت به این زندگی نگاه می کنه و تا آخر شب از غصه یه گوشه کز می کنه و ساکت می شه. 

دوستم که انگار بعد از شنیدن این حرفا کمی دچار عذاب وجدان شده سریع میگه: خب منکه برای اینکارا نمی رم و اصلا به این چیزا توجه نمی کنم. من فقط میرم که مجلسو گرم کنم و یه کم بزنیم و برقصیم. بلافاصله من در جوابش می گم: آره شاید تو این منظور رو نداشته باشی ولی همیشه باید به اصل موضوع توجه کنی. منظور از این جور مهمونیا به نمایش گذاشتن وسایل و زندگی شخصی عروس و داماده که پی آمد اونهم نظریات یه مشت آدم بی کار و فضوله.

دوستم گفت: خب اونا خودشون ما رو دعوت کردن ما که خودمون نرفتیم.

گفتم: آره تو راست میگی. به نظر من اونا آدمای فوق العاده احمقی هستن که همچین کاری می کنن. چون با این کار درحقیقت به آدما میگن که شما می تونید در زندگی من فضولی کنید و حتی درباره شخصی ترین مسائل زندگیم نطر بدید. درواقع عروس و داماد از همون ابتدا راه دخالت و اظهارنظر رو برای آدمای فضول و بی کار باز می کنند و به اونا اجازه میدن که در مورد مسائل زندگی و سلائقشون به راحتی نظر بدن. چیزی که تنها حق خود زن و مرده و نه کس دیگه و جالب تر از همه اینکه معمولا همین زوجین بعد از چند وقت زندگی مشترک، از دخالت فامیل در زندگیشون گله می کنند و از این موضوع رنج می برند. یک آن به این مسئله فکر کردم که مارو ببین چه خوشخیالیم که به فکر آینده ای بهتر همراه با پیشرفت تکنولوژی در کشورمون هستیم. وقتی که یک جوان تحصیلکرده مملکت اینجوری فکر می کنه دیگه وای به حال بقیه.

خلاصه گفتم: تو با حضور خودت در کنار یک مشت آدم فضول نشون میدی که تو هم با طرز فکر اونا موافقی و این برای تو خیلی بده. دوستم که معلوم بود زیاد به حرفای من گوش نمی ده و الان تو فکره اینه که شب لباس چی بپوشه یا موهاشو چه جوری درست کنه مثل همیشه جواب بقیه آدما رو بهم داد و گفت: آره خب تو آخه از آدم به دوری و منزوی هستی. انقدر توخونه تنها بمون و به درو دیوار نگاه کن تا از تنهایی بمیری. منکه برام این ننگ چسبوندنا عادی شده بود و می دونستم که هضم این حرفا برای دوستم خیلی سخت بوده و به مغزش خیلی فشار آورده و باعث شده که خلوت خوبش رو بهم بزنم با لبخندب سرشار از رضایت گفتم: بهتر! من با اینکارم درحقیقت آدمای فضولو از خودم دور می کنم و نمی زارم که تو زندگیم جایی داشته باشن و با اینکار هم با آرامش بشتری زندگی می کنم هم اینکه خودم برای زندگیم تصمیم می گیرم واین برای من رضایت بخشه حتی اگر بقوله تو تا آخر عمرم تنها بمونم از این تنهاییم خوشحالم.

                                    

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 13:45  توسط ویدا  | 

!!!فرهنگ بالا در اتوبوس عمومی

امروز یک اتفاق جالبی برام افتاد. مثل هر روز سوار اتوبوس شدم تا بیام سرکار که وسط راه یک خانم مسنی سوار شد و جا نبود که بشینه. حس فداکاری و رگ غیرتم گل کرد و طبق معمول همیشه پاشدم تا جامو بدم بهش اما هرکاری کردم ننشست. خیلی حرف قشنگی زد و بدلم نشست. حرفی که تا به امروز در زندگیم از کسی نشنیده بودم و همیشه آرزوی چنین فرهنگی رو از اطرافیانم داشتم. وقتی من تعارف می کردم که بفرمایید جای من بنشینید گفت نه دخترم این حق من نیست، این حق تواه! من نباید حقمو از تو بگیرم! حق من جای دیگه است و باید از جای دیگه طلب کنم. تو که مسئول پرداخت حق من نیستی!! وای من داشتم دیوانه می شدم. به خودم گفتم یا من دارم خواب می بینم یا حال این خانومه خوب نیست. واقعا میشه یک نفر پیدا بشه و اینطوری از حقت دفاع کنه و به اون احترام بزاره؟!! داشتم از تعجب شاخ در میاوردم!! چون همیشه افراد مسن اینو حق خودشون می دونن که درصورت نبودن جا در اتوبوس، افراد جون باید جاشونو به اونا بدن. وای به حال کسی که جاشو نده. همه جمعیت اتوبوس به بحث و ارائه نظر بر سر این موضوع می پردازن و با اون طرف مثل یک جانی رفتار می کنن. یکدفعه می بینی که آدمای بیکار و فضول شروع به پچ پچ کردن کرده و دوباره یاد خاطرات گذشتشون می افتن که صد رحمت به زمان قدیم!! اون موقعا کوچکترا به بزرگترا احترام می زاشتن و جونا انقدر پررو و بی حیا نبودن!! قدیما احترام و حرمت بیشتر بود!! الان جونا هیچی حالیشون نمی شه!! و با گفتن این حرفا سرشونو تکون میدن و لباشونو میگزن و همین طور مدام تا آخر مسیر به بحث کردن ادامه می دن و جون بدخت رو محکوم به همه چی می کنن. فقط به خاطر اینکه به کسی لطف نکرده و از حق خودش به کسی نبخشیده!!! متاسفانه اگر ما کاری رو به صورت روتین و عادت انجام بدیم دیگه مردم متوقع میشن و انتظار دارن که بقیه هم همون کارو براشون بکنن و از حق خودشون بگذرن و به دیگران بدن. البته با این طرز فکر که حق گرفتنیه نه دادنی دیگه بیشتر از این نمیشه ازشون توقع داشت. درحالیکه نمی دونن که این موضوع انتخابیه یکی دوست داره از حقش بگذره و یکی دوست نداره و این نباید به صورت اجبار و زور باشه. درضمن آدما باید بدونن که اگر کسی از حق خودش می گذره وظیفش نیست بلکه اون داره لطف می کنه که خیلی هم باارزشه و نیاز به تشکر داره. اما متاسفانه می بینیم که بیشتر مردم همچین طرز فکر و فرهنگی رو ندارن و همه فکر می کنن هرچی که اونا میگن درسته و همه چیز حق مسلمشونه که باید از دیگران طلب کنن. وای که چقدر این افکار منو اذیت می کنه حس خودخواهی، تکبر، غرور کاذب و احمقانه و این طرز فکر که همه دنیا باید در خدمت آنها باشد!!!

                        

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 11:6  توسط ویدا  | 

!!!کارتینگ نوشهر

از سه شنبه تا شنبه تعطیل بودیم. چقدر واسه این روزا نقشه کشیده بودم ولی انقدر زمان زود می گذره که حتی مهلت مرور کردن کارها رو هم بهت نمی ده. تصمیم گرفتیم که مثل هر سال تعطیلات رو بریم شمال. جایی که من هیچ وقت ازش سیر نمی شم و بهترین جا برای تجدید روحیمه. خلاصه پس از آماده شدن ساعت یک بود که عازم رفتن شدیم. قبلش با یکی از دوستام که قراربود اونم بره شمال تماس گرفتم که ببنیم جاده چه جوریه؟ گفت راهها افتضاحه ما از ساعت ۷ صبح راه افتادیم و الان که ساعت یکه هنوز به آبعلی هم نرسیدیم بهتره که شما امروز راه نیفتین. یکدفعه غم بزرگی تو دلم اومد که یعنی تموم نقشه هام برای تعطیلات خراب شد؟ و حالا مجبورم که ۵ روز رو تو خونه بمونم! وای نه اصلا نمی تونستم تحمل کنم چون روحم پرواز کرده بود به سمت کوه و جنگل و می خواست که خودشو اونجا از قید و بند رها کنه. خلاصه با هر زوری بود ساعت ۲ راه افتادیم و ساعت ۳۰/۲۲ رسیدیم شمال. ترافیک طولانی بود اما وقتی شور و حال مردمو میدیدم احساس خوبی بهم دست میداد. احساس می کردم که هموطنام شادن و می خوان که به نحو احسن از تعطیلاتشون استفاده کنن از طرفی می شه گفت که زندگی براشون جذابه و به دنبال بوجود آوردن لحظات خوب برای خودشون و خانوادشون هستن و زندگی براشون مهمه. خلاصه که اینهمه جنب و جوش بهم انرژی می داد و خستگیمو در می کرد. شمال که رسیدیم هوا عالی بود. بارون زیادی هم می اومد. روز چهارشنبه که حسابی بارون میومد و هوا حسابی سرد بود جوری که من مجبور به پوشیدن لباس بافتنی و جوراب شدم. همه چی بر وفق مراد بود و داشتم از زندگیم نهایت لذت رو می بردم. شب با تعدادی از دوستا و فامیلامون رفتیم کارتینگ. من برای اولین بار جرات کردم و دل و زدم به دریا و گفتم که منم می خوام ماشین سوار بشم. ولی همش تو دلم دودل بودم که نکنه بترسم و آبروریزی بشه؟ نکنه نتونم رانندگی کنم و اتفاقی برام بیفته؟ نکنه.....هی تو ذهنم این سوالات مرور می شد و می خواست که من از تصمیم پشیمون بشم اما نمی دونم چرا اون شب انقدر قاطع شده بودم و می گفتم هرچی می خواد بشه بشه من باید امشب سوار ماشین بشم و نمی خوام که مغلوب بشم. خلاصه که بر ترسم غلبه کردم و سوار شدم و انقدر خوب رانندگی کردم که از دوستامون که چندمین بارشون بود و ادعاشون هم می شد بهتر رانندگی کردم. اونجا بود متوجه شدم من آدمی هستم که در هر کاری می تونم موفق باشم اگر ترس و دلهره رو از خودم دور کنم چون این چندمین باری بود که به کاری دست میزدم که برخلاف تصور دیگران و احساسات درونیم بهتر از افراد مدعی انجامش دادم . این مسائل آدمو به نقاط مثبت درونش که بهشون واقف نیست نزدیک می کنه و باعث می شه که آدم بفهمه که چقدر توانایی و استعداد انجام کارهایی روداره که فکر می کنه قادر به انجامشون نیست وهمین امر باعث افزایش اعتماد به نفس در فرد میشه. دیگه عاشق کارتینگ شدم و هر دفعه برم شمال صد در صد میرم کارتینگ

                                                          

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 12:46  توسط ویدا  | 

فروغ

 

 

 

من به مردی وفا نمودم و او
 پشت پا زد به عشق و امیدم
هر چه دادم به او حلالش باد
غیر از آن دل که مفت بخشیدم
دل من کودکی سبکسر بود
خود ندانم چگونه رامش کرد
او که میگفت دوستت دارم
پس چرا زهر غم به جامش کرد
اگر از شهد آتشین لب من
 جرعه ای نوش کرد وشد سرمست
حسرتم نیست ز آنکه این لب را
بوسه های نداده بسیار است
باز هم در نگاه خاموشم
قصه های نگفته ای دارم
باز هم چون به تن کنم جامه
فتنه های نهفته ای دارم
بازهم میتوان به گیسویم
چنگی از روی عشق و مستی زد
باز هم می توان در آغوشم
پشت پا بر جهان هستی زد
 باز هم می دود به دنبالم
دیدگانی پر از امید و نیاز
باز هم با هزار خواهش گنگ
میدهندم به سوی خویش آواز
باز هم دارم آنچه را که شبی
ریختم چون شراب در کامش
دارم آن سینه را که او میگفت
تکیه گاهیست بهر آلامش
ز آنچه دادم به او مرا غم نیست
حسرت و اضطراب و ماتم نیست
غیر از آن دل که پر نشد جایش
بخدا چیز دیگرم کم نیست
کو دلم کو دلی که برد و نداد
غارتم کرده داد میخواهم
دل خونین مرا چکار اید
دلی آزاد و شاد میخواهم
دگرم آرزوی عشقی نیست
بیدلان را چه آرزو باشد
دل اگر بود باز می نالید
که هنوزم نظر باو باشد
او که از من برید و ترکم کرد
 پس چرا پس نداد آن دل را
وای بر من که مفت بخشیدم
دل آشفته حال غافل
را

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 17:3  توسط ویدا  |